روان موزیک
وبلاگی آمیخته از مسایل روانشناسی و موسیقی

 


هرچند مغز ما قویترین رایانه در سیاره زمین محسوب می‌شود اما این رایانه قدرتمند نیز گاهی به خطا می‌رود. ما انسانها بیشتر وقت خود را صرف انباشتن چیزهای مختلف و بی‌فایده به داخل مغزمان می کنیم. مهم نیست مغز ما چقدر قدرتمند است، آنچه اهمیت دارد این است که بدانیم این عضو نیاز به جبران و احیای خود دارد تا بتواند قالب و توانایی خود را حفظ کند. پژوهشگران روش‌های مختلفی را برای سوپرشارژ کردن و افزایش کارآیی مغز ارائه کرده‌اند که در این مقاله ساده‌ترین آنها ارائه شده تا هر فردی بتواند به محض احساس نیاز، به آنها دسترسی داشته باشد و آنها را بکار بسته و از مزایای آن بهره‌مند شود:
▪ 
بادام بخورید
بادام حافظه را تقویت می‌کند و اگر در ترکیب با شیر قبل از رفتن به رختخواب و یا پس از برخاستن از خواب به هنگام صبح مصرف شود تاثیر بهتری دارد.
▪ 
آب سیب بنوشید
پژوهشگران دانشگاه ماساچوست لوول نشان داده‌اند؛ آب سیب تولید نوعی انتقال دهنده عصبی حیاتی موسوم به استیلکولین را در مغز افزایش داده و از این طریق قدرت حافظه را نیز تشدید می‌کند.
▪ 
خوب بخوابید
تحقیقات نشان می‌دهد که حافظه بلند مدت در طول خواب با پخش مجدد تصاویر تجربه شده در روز تقویت می‌شود.
▪ 
از تفریحات ساده لذت ببرید
استرس قدرت مغزی ما را تحلیل می برد. ذهنی که در استرس گرفتار شده بیشتر منابع حافظه ما را مصرف می کند و به این ترتیب ذهنی ضعیف و کودن برای ما باقی می گذارد. سعی کنید برای خود عادتهای ساده تفریحی در طول روز تعیین کنید تا بتوانید به کمک آنها استرس را از ذهن خود پاک نمایید. برخی از این تفریحات ساده و مفید برای ذهن و بدن و روان عبارتند از: گوش دادن به موسیقی مورد علاقه، بازی با کودکان، قدردانی از دیگران، پیاده روی، دوچرخه سواری و یا شنا به طور روزانه، کار کردن با یک وبلاگ و بالاخره شرکت در کلاس‌های یوگا و سلامت به طور روزانه.
▪ 
ذهن خود را ورزش دهید
همانطور که ورزش جسمی برای بهره‌مندی از یک بدن قوی و سالم ضروری است ورزش ذهنی نیز به همین اندازه حائز اهمیت است تا بتوانید ذهنی تیز و فعال داشته باشد. آیا تا به حال توجه کرده‌اید که چرا کودکان قدرت مغزی قوی‌تری نسبت به افراد بالغ دارند؟ چون کودکان ذهنی بازیگوش دارند و یک چنین ذهنی توان حافظه را بالا می‌برد. برای رسیدن به چنین توانایی می‌توانید پازل یا جدول حل کنید، در کارهای گروهی داوطلب شوید، با دیگران تعامل کنید، به یک سرگرمی مانند مطالعه، نقاشی یا حتی تماشای پرندگان مشغول شوید، یک مهارت جدید یا یک زبان جدید بیاموزید.
▪ 
یوگا یا مدیتیشن انجام دهید
یوگا و مدیتیشن استرس را تخلیه می‌کند. استرس قاتل حافظه است اما یوگا و مدیتیشن با کاهش استرس، پایین آوردن فشار خون، کاهش سرعت تنفس، کاهش سرعت متابولیسم و آزاد کردن تنش از ماهیچه‌ها، ذهن را تقویت می‌کنند.
▪ 
مصرف مواد قندی را کاهش دهید
قند غذا نیست بلکه شکلی از کربوهیدرات است که یک انرژی واهی تولید می‌کندمصرف زیاد مواد قندی باعث بروز علائم عصبی و رنج آور، ضعف حافظه و سایر اختلالات عصبی می شود. غذاها را بدون افزودن شکر مصرف کنید و از مصرف نوشیدنی‌های شیرین یا مقدار زیادی شکر یا قند با کافئین پرهیز کنید.
▪ 
از گندم سبوس دار استفاده کنید
گندم سبوس‌دار حاوی لسیتین است. این ماده مشکل سخت شدن سرخرگ‌ها را آسان می‌کند و از این طریق موجب بهبود عملکرد مغز می شود.
▪ 
شب‌ها غذای سبک بخورید
خوردن غذای زیاد و سنگین در شب باعث بروز استرس طولانی مدت و احساسی به هنگام خواب می‌شود. توصیه می‌شود غذای سنگین را در روز مصرف کنید که بدن تحرک بیشتری دارد. شبها با خوردن غذای سبک و میوه یا سبزی می‌توانید خواب بهتری داشته باشید. خواب خوب شب به معنی تقویت قوای مغز است.
▪ 
قدرت تخیل خود را تقویت کنید
یونانی‌ها اصل خیال پردازی را برای به خاطر سپردن همه چیز یاد می‌گیرنداین تکنیک احتیاج دارد که فرد یک تخیل واقعی و رنگی را ایجاد کند که بتوان آن را به یک موضوع یا شی خاص ارتباط داد. اگر شما تمام حواس خود شامل لامسه، بویایی، چشایی، شنوایی و بینایی را درگیر خیال پردازی کنید می‌توانید جزئیات بیشتری از یک موضوع را به خاطر بیاورید. این کار به تقویت حافظه شما کمک می‌کند.
▪ 
خشم خود را کنترل کنید
غذاهای تهیه شده از آرد سفید، مصرف زیاد نشاسته یا نان سفید می‌تواند منجر به بروز حساسیت‌های عصبی شود. در نتیجه مصرف این قبیل مواد غذایی پرخاشگری و برخی از رفتارهای افسردگی را موجب می شود. در عوض سبزی تازه بخورید. آب زیاد بنوشید و یوگا یا مدیتیشن انجام دهید تا احساسات سمی مانند خشم و استرس از شما دور شود.
▪ 
ویتامین ب کمپلکس مصرف کنید

این ویتامین حافظه را تقویت می‌کند. از غذا و سبزیجات غنی از این ویتامین مصرف کنید. لازم به ذکر است که مواد غذایی نشاسته‌ای و نان سفید تاثیر مطلوب این ویتامین برای حفظ سلامت حافظه را خنثی می‌کند..

[ چهارشنبه 1391/04/14 ] [ 23:43 ] [ farzad ] [ ]

گروهی از والدین معتقدند فرزندانشان بی‌توجه هستند یا نمی‌توانند مسائل را به خاطر بسپارند.

در زیر ۹ راهکار برای تقویت حافظه آمده است که می‌تواند در‌ این زمینه به شما کمک کند.

- بازی داستان‌گویی: انجام این بازی به‌خصوص در قالب گروه، بسیار جالب است. این بازی بدین نحو انجام می‌شود که باید ۲۰ وسیله را روی میز بزرگی قرار دهید و هر کدام از افراد گروه ۳ الی ۴ مورد از وسایلی که روی میز چیده شده است را در قالب یک داستان بگنجاند؛ مثلا داستانی که درباره سیب، کلید، تلفن همراه می‌توان ساخت بدین صورت است:
در باغ، سیب‌های رسیده‌ای از درخت روی زمین ریخته بود. ما در باغ قفل بود و من کلید را اشتباه برداشته بودم. نابراین با تلفن همراه به یکی از دوستانم زنگ زدم تا او برای باز کردن در به کمک بیاید. بازی فوق باعث می‌شود که والدین بتوانند به دو هدف تقویت قدرت خلاقیت و تمرکز کودک و تقویت حافظه دست پیدا کنند.

  - ایجاد ارتباط‌های تصویری: یکی از راه‌هایی که برای تقویت حافظه تصویری مورد استفاده قرار می‌گیرد به یاد سپردن نام افراد با توجه به‌خصوصیات و ویژگی‌های آنهاست؛ مثلاً کسی اسمش رضاست، شما در او خصلتی مانند تلاش در جهت کسب که رضایت اطرافیان بیابید، بدین‌ترتیب بین نام رضا و رضایت ارتباط برقرار کرده‌اید و نام او را هیچ وقت فراموش نخواهید کرد.

  - استفاده از تصاویر: تصاویر، ابزار مناسبی برای به‌خاطر‌سپردن مطالب و اطلاعات مفید هستند؛ به‌عنوان مثال می‌توانید حتی از تصاویر یک فیلم برای به خاطر سپردن موضوع، اعداد، اطلاعات تاریخی و جغرافیایی و استفاده کنید. یا برای به خاطر سپردن اعداد (۵، ۵،‌۱) شما می‌توانید آن را در قالب یک تصویر دربیاورید مانند دستکش و یک چوب. با حک این تصویر در ذهنتان، اعداد (۵، ۵،‌۱) را به یاد می‌آورید زیرا هر دستکش ۵‌انگشت دارد و یک چوب هم نماد عدد یک است. لذا سعی کنید آنچه را که باید به خاطر بسپارید در قالب تصویرسازی در ذهنتان حک کنید. ولی ذخیره‌سازی‌ اطلاعات باید به‌گونه‌ای باشد که شما رجوع به اطلاعات را به راحتی انجام دهید و بتوانید از آنها استفاده کاربردی داشته باشید. با به‌کارگیری این روش و تکرار آن به مرور زمان، ذهن شما این آمادگی را پیدا می‌کند که فعالانه روش تصویری مناسب برای به ذهن سپاری مطالب را به‌کار گیرد.

  - به فرزندتان یادآوری کنید آنچه می‌آموزد را نکته برداری و یادداشت کند.

-  ساعت مطالعه او را افزایش دهید.

  - او را تشویق به حفظ کردن شعر یا متن‌های ادبی کنید.

  - اگر فرزندتان راست دست است از او بخواهید به‌عنوان تفریح و سرگرمی برخی کارهایش را با دست چپ انجام دهد.

-  به او خواندن کتاب‌های داستانی و پلیسی که ذهن را درگیر حل معما می‌کند، پیشنهاد دهید.

  - او را تشویق به یادگیری زبان یا فعالیت‌های هنری جدید کنید.
منبع:  همشهری آنلاین

 

[ یکشنبه 1390/10/25 ] [ 18:9 ] [ farzad ] [ ]

نارسیسم عنوانی است كه برای توصیف افرادی كه بسیار خود ستا هستند استفاده می‌شود و لغت نارسیسم از اسطوره‌ای یونانی گرفته شده است. نارسیسم فرد جوان بسیار خوش قیافه‌ای بوده است و زمانی كه چهره خود را در بركه آب می‌بیند، عاشق خود می‌شود و از آن زمان به افراد خود شیفته لقب نارسیسم داده شد.
افرادی كه دارای این شخصیت هستند به طور غیر عادی به خودشان علاقمند هستند و به طور مبالغه‌آمیزی احساس می‌كنند كه از دیگران برتر و مهم‌تر هستند. احساس می‌كنند كه قدرت و استعداد موفقیتشان در زندگی بیشتر از دیگران است و اگر از چیزی ناراحت یا ناراضی باشند و یا احساس ناامنی كنند آنرا از دیگران پنهان می‌كنند. معمولاً این افراد چون توانایی خود را بیش از حد ارزیابی می‌كنند، اهدافی غیرواقع بینانه دارند.

علائمی‌كه به وسیله آن می‌توانیم این افراد را از دیگران تشخیص دهیم شامل:

  • بیش از ‌اندازه خودخواه و خودستا هستند.
  • همیشه دنبال این هستند كه دیگران به آنها توجه كنند و آنها را تحسین كنند.
  • احساس می‌كنند در هر زمینه‌ای بهتر از دیگران هستند.
  • در مورد موفقیت‌ها و استعدادشان مبالغه می‌كنند.
  • به آسانی آزرده می‌شوند ولی ممكن است آن را نشان ندهند.
  • اعتقاد دارند كه بی‌همتا هستند و می‌توانند بدون كمك دیگران به تنهایی كارها را انجام دهند.
  • نسبت به افراد احساس حسادت می‌كنند و اطرافیان آنها را به عنوان فرد حسود می‌شناسند.
  • نسبت به توهین و انتقاد بسیار حساس هستند و در این موارد به آسانی واكنش خشم نشان می‌دهند و حتی دیگران را تحقیر می‌كنند.
  • در رفتار و نگرش‌شان تكبر به طور واضح قابل مشاهده است.
  • این افراد خود بزرگ بین هستند.
  • قادر نیستند كه با دیگران همدلی كنند و از دید دیگران به قضایا نگاه كنند.
  • تمایل دارند كه دیگران را به استثمار بكشند.
  • همیشه از اینكه قدرت و مقام‌شان كم شود ترس دارند.
  • نگرانی مفرط در مورد وضعیت ظاهری شان دارند.
  • انتظار دارند بدون موفقیت‌های متناسب فرد برتر شناخته شوند.
  • معمولاً اشتغال ذهنی با تخیلات موفقیت، قدرت، استعداد، زیبایی و عشق ایده‌آل دارند.
  • احساس صاحب استحقاق بودن یا شایستگی دارند یعنی انتظار موافقت حتمی‌ با توقعات خود دارند.

دقیقاً مشخص نیست كه چرا برخی افراد این نوع شخصیت را دارند. اگر چه برخی از متخصصان سلامت روان اعتقاد دارند این نوع شخصیت نتیجه تربیت دوران كودكی است و معمولاً در كودكی بسیار به آنها توجه كرده‌اند و نازنازی بار آمده‌اند.
والدین این افراد در كودكی بیشتر نیازهایشان را برآورده كرده‌اند و به حفظ غرور و عزت نفس‌شان كمك كرده‌اند. این نوع شخصیت معمولاً در كودكی پایه گذاری می‌شود و در بزرگسالی قابل رویت می‌شود.
این نوع شخصیت معمولاً درمان خاصی ندارد اما می‌توان از روان درمانی استفاده كرد و به این افراد كمك كرد كه با دیگران ارتباطی بهتر برقرار كنند و به این افراد كمك شود تا رفتار و عقایدشان را تغییر دهند. و همچنین به این افراد كمك شود تا به طور واقع بینانه توانایی، شایستگی و محدودیت شان را ارزیابی كنند

منبع:روانشناسی به زبان ساده برای همه

گردآوری: دکتر غزل

 

[ چهارشنبه 1390/07/13 ] [ 22:15 ] [ farzad ] [ ]

شما چه جور آدمی هستید ؟ چه چیزی معرف شماست ؟ شما خودتان را چگونه توصیف می کنید ؟ نظر شما درباره خودتان چیست ؟ شما درباره خودتان احساس کهتری و کم بینی دارید و یا احساس مهتری و بزرگی می کنید ؟ چه چیز و یا چیزهایی در شما وجود دارد که به واسطه آن احساس غرور می کنید ؟ دیگران درباره من چگونه می اندیشند ؟
پاسخ دادن به سوالاتی از این دست ، برداشت و تصور هر فرد از خویش را معین می سازد. هر انسان برداشت و تصوری از وجود خویشتن دارد که آن را می توان هویت شخصی یا «خود» نام نهاد . این اصطلاح در نظریه های روان شناسی بویژه در زمینه روانشناسی اجتماعی ، روانشناسی تحولی ، شخصیت و روانشـناسی مرضی مطرح شده است . نظریه های خود در روانشناسی بویژه در مباحث مربوط به روانشناسی شخصیت ناظر به توضیح و تبیین پدیدآیی ، تحوی و تشکیل هویت شخصی و خود می باشند . بر این اساس آگاهی و هشیاری انسان درباره خویش بر دو پایه وحدت و هویت استوار است .
در بعد وحدت ، مجموعه استعدادها ، تمایلات و صفات انسانی با یکدیگر اختلاط و امتزاج پیدا میکنند و کلیت واحدی را تشکیل می دهند . رکن وحدت ، احساسی کلی است که هر کس به مجموع حیات جسمانی وروانی خود یعنی به وجود واحد دارد . آدمی با همه تکثر و گوناگونی که در عناصر وجودی خود یعنی به یک نوع پیوستگی را در خود احساس می کند .
این احساس پیوستگی و کلیت توحید یافته را اصل و یا رکن وحدت می نامیم که نشانه ای از سلامت روانی است . آدمی همه صفات و فعالیتهایش را به یک کلیت و نظام روانی نسبت می دهد و در این اسناد از واژه های من ، خود و خودم استفاه می کند .
این وحدت در اثر ترکیب و توحیدیافتگی داده های بیرونی و درونی و انسجام آن در شاکله فرد بوجود می آید . بعد دوم ، هویت است که ناظر به دوام و بقای آگاهی انسان به وحدت و یکپارچگی خود در طول زمان می باشد . این احساس به صورت تداوم و پیوستگی زمانی درک می شود . وقتی متوجه می شویم که با گذشت روزها و سالها و با همه تغییرات ظاهری و باطنی ، «همان» هستیم ؛ در حقیقت به هویت دست یافته و تعریفی از خویش به عنوان یک کلیت توحید یافته داریم . این ادراک همان چیزی است که در فصول بعدی از آن به عنوان مولفه خود فاعلی نام می بریم .

بحران هویت و عوارض آن

در شکل گیری هویت هر شخص، فلسفه، مذهب، جامعه، روان و جسم وی نقش دارند. بنابراین، جلوه های آسیب دیدگی هویت در مراحل گوناگون زندگی، به ویژه پس از نوجوانی، به شدت این آسیب، شدت عوامل زمینه ساز و سبب شونده ی این آسیب و مرحله ی زندگی فرد بستگی دارد. با وجود این، اغلب مطالعات جاری روان شناختی نشان داده اند که عوارض هویت را می توان به دو گروه اصلی طبقه بندی کرد: یکی عوارضی که دنیای درون و روان شناختی شخص را متأثر می سازند و دیگری، عوارضی که بر زندگی اجتماعی و روابط فرد با جامعه اثر می گذارند. در این مقاله، عوارض و پیامدهای بحران هویت در دو زمینه ی فردی و اجتماعی بررسی می شود.

پیامدهای فردی بحران هویت

بارزترین نشانه ی تأثیر بحران هویت در نوجوانان و جوانان، بروز افسردگی است. مطالعات ترکان (1373) و باقری یزدی و همکارانش (1374)و احمدی (1374) و یاگاماشی و شیموزوکی (1994) نشان داده اند که این پدیده بین دانشجویان و دانشگاه ها نیز شایع است. به همین علت، شیوع بالای افسردگی در دانشجویان را باید به منزله ی شاخصی برای تشخیص بحران هویت در میان آن ها قلمداد کرد و این پدیده به جهات متفاوت درخور توجه وافر است.

مطالعه ی ناگایو  (1997) نشان داده است، بحران هویت به شکل بالینی در نوجوانان بروز می کند، ولی شدت بروز این تابلوی بالینی، شاخص پیش بینی بروز آن در دوره ی بعدی زندگی است. به اعتقاد وی، طبق الگوی روان کاوی شخصیت، بحران هویت عاملی است که می تواند، توانمندی من را مختل سازد. به عبارت دیگر، این بحران سازگاری شخصی با واقعیت را در معرض خطر جدی قرار می دهد. کرامر (1997، به نقل از خدارحیمی، 1380) نیز نشان داده است، بروز بحران هویت در دوره های پس از نوجوانی و طی رشد، با میزان استفاده ی فرد از ساز و کارهای دفاعی رابطه ی مثبت دارد. بنابر نتایج مطالعات وی، استفاده ی بیش از حد از سازو کارهای دفاعی و بروز علایم بحران هویت، پوشش روان شناختی پایین بودن عزت نفس شخص هستند.

افزون بر این، مطالعات نشان داده اند، بروز این بحران با روابط صمیمی درون خانوادگی نیز مرتبط است. در همین راستا، بارتل - هارینگ و استریمپل  (1996) دریافته اند، بروز بحران هویت در زنان می تواند، صمیمیت زناشویی آنان را مختل سازد. در همین راستا نشان داده شده است، این موضوع در خانواده های دارای فرزندخوانده اهمیت بیش تری دارد.

افزون بر این، مطالعات موجود نشان می دهند، عوارض بحران هویت فقط به دوره های نوجوانی محدود نمی شود، بلکه تا بزرگ سالی، میان سالی و سالمندی نیز ادامه دارد. استرنس و گراگ  (1998) نشان داده اند، عوارض این بحران بر میان سالی تأثیر می گذارد و به بحران میان سالی منجر می شود. بنابر یافته های این مطالعه، چنین پیامدی بیش تر به شکل بحران شغلی میان سالی بروز می کند. کاریو، تروی و سرفاتی  (1991، به نقل از همان منبع) نیز نشان داده اند، تأثیر بحران هویت تا سالمندی ادامه دارد؛ به طوری که می تواند موجب تحلیل کنش های ذهنی شود. رویدادهای با اهمیت زندگی در سالمندی، مانند بازنشستگی و فقدان عزیزان، در ترکیب با عوارض دیرپای این بحران، ممکن است به شدت به افت کنش های شناختی بینجامد.

عوامل اجتماعی بحران هویت

بحران هویت پیامدهای اجتماعی متفاوتی دارد و در همین حال، عوامل اجتماعی به اشکال متفاوتی موجب بروز بحران هویت می شوند. مطالعه ی تامسون و کارتر  (1997) نشان داده است، فاصله ی طبقاتی اجتماعی و هویت گرایی نژادی در جامعه ممکن است باعث بروز بحران هویت فردی شود. براساس نتایج این مطالعه، یکی از راهبردهای علمی برای کاستن از بحران هویت در جامعه، زدایش پیش داوری هاست. هم چنین نشان داده شده است، فردگرایی افراطی در جامعه می تواند به بحران هویت بینجامد و استحکام اجتماعی را متزلزل سازد.

از طرف دیگر، مطالعات اجتماعی نشان داده اند، گروه های اقلیت که به هر دلیل در جامعه در معرض برچسب خوردن و بدنامی قرار می گیرند، به احتمال بیش تری دچار بحران هویت فردی و اجتماعی می شوند(رادوسکی و سی گل ، 1998 به نقل از: خدارحیمی، 1380) . افزون بر این، پدیده ی چند فرهنگی یا به عبارت دیگر وجود چندین خرده فرهنگ در کنار هم، به افراد کمک می کند تا با گزینش جنبه های مثبت هر کدام از این فرهنگ ها، با سهولت بیش تری به مقابله با تعارضات بپردازند و به آسانی از کنار بحران هویت عبور کنند [اسمکی  ، 1998] . مطالعه ی اسمکی نشان داده است، نقش مثبت و سازنده ی پدیده ی چند فرهنگی در یک جامعه برای حل تعارض بحران هویت فردی، بیش تر در ابعاد کنترل خشم و پرخاشگری، رقابت جویی سازنده و متعادل، مسیولیت پذیری و پرهیز از سنت گرایی افراطی قابل توجه است.

هم چنین مطالعات اجتماعی نشان داده اند، هویت ملی محصول زمینه های تاریخی و فرهنگی جامعه است. در واقع، فرایند ساخت زندگی در هر جامعه، نحوه ی تکوین و سلامت هویت ملی را تعیین می کند. در همین زمینه، ریویل (1997، به نقل از همان منبع) دریافته است، بی هنجاری اجتماعی و روشن نبودن مرزهای خوددوستی و دیگر دوستی در بافت تاریخی و اجتماعی جامعه، می تواند به بحران هویت ملی و فردی منجر شود. مطالعه ی پیک نیز نشان داده است، هر گونه شکست نظام اعتقادی و آشفتگی در ملاک های هویت ملی در جامعه ممکن است، به شدت هویت فردی افراد را نابود کند. کویسیی (1997، به نقل از همان منبع) نیز یافته است، بحران هویت و تغییر مذهب دارای رابطه ی مثبت هستند. بنابراین می توان گفت در هر جامعه، بین نیروهای فرهنگی، اجتماعی و تاریخی هر جامعه با هویت ملی و فردی و نیز بین هویت فردی و هویت ملی، رابطه ای متقابل وجود دارد. در همین زمینه، دنگ  (1999) شاخص های بحران هویت فردی و ملی را براساس معیارهای نژاد، فرهنگ، زبان، مذهب و قوم گرایی مورد بررسی قرار داده است. بنابر یافته های وی، الگوی مطلوب برای تشخیص هویت ملی و فردی، با استناد به ملاک های فوق قابل تدوین است.

الدرینگ و نورث  (1997) ، در پیش بینی ملاک های هویت ملی و فردی، عوامل مهاجرت، ساختار خانواده، انتقال فرهنگی و تعارضات والدین - فرزند را به عنوان عوامل خطرساز مشخص کرده اند.

پیشگیری از بحران هویت

بی شک پیشگیری از بحران هویت به مراتب آسان تر از درمان آن است. از آن جا که هویت فردی در نوجوانی تحکیم می شود، ولی بنیادهای آن در دوران نوزادی ریشه دارد، با استناد به شواهد موجود پژوهشی، اعتقاد بر این است که تکوین هویت، نوعی فرایند رشدی است. بنابراین، مهم ترین نکته برای پیشگیری از بروز بحران هویت، کنترل بروز عوامل خطرساز این بحران و همین طور، ایجاد نظام حمایت اجتماعی و فردی برای افراد در معرض خطر این عوامل است.

درمان مشکلات هویت

درمان مشکلات هویت اساسا باید با تشخیص نقطه ی توقف نوجوان در جریان تحول او از وابستگی کودکی به استقلال دوره ی نوجوانی انجام شود. برای مثال، در برخورد با پسران جوان 20 ساله ای که درگیر مشکلات مربوط به فاصله گرفتن طبیعی از سنین 15 تا 16 سالگی است، راهی نیست جز این که دریچه های مبارزه ی آرام وی برای کسب استقلال، با حداقل تعارض و کشمکش گشوده شود. در چنین موردی می توان به فرد کمک کرد تا نقش هایی را که در سن کودکی از او انتظار می رفته است، برعهده گیرد.

تشخیص موقعیت فرد در فرایند رشد هویت و تعیین این نکته که او در کدام یک از مراحل قرار گرفته است، راه را برای درمان مؤثر وی می گشاید:

- اگرفرد در اوایل بلوغ و در دوره ی فاصله گرفتن از پایگاه کودکی است، می توان به او کمک کرد تا راه های مناسب برای فاصله گرفتن از خانواده را در پیش گیرد؛ بدون آن که دچار تعارض شود یا از خود بیگانگی غیرضروری در وی به وجود آید.

- اگر فرد در اواسط بلوغ و دوره ی جدایی و در تدارک برای استقلال است، می توان به او کمک کرد تا به جای آن که نقش های خطرناک یا مخاطره آمیز را ایفا کند، یاد بگیرد که نقش های مولد و ثمربخش را برعهده گیرد.

- و بالاخره اگر فرد در اواخر بلوغ و دوره ی ورود مجدد به مناسبات اجتماعی به عنوان یک بزرگ سال است، می توان اقداماتی را انجام داد که او بتواند، جنبه های گوناگون خود را که با خود تثبیت شده ی بزرگ سالی همانند باشد، قدم به قدم و به طور منظم کشف کند.

اقدامات درمانی برای رفع مشکلات هویت همیشه باید بر نتایج تجربه ی رفتارها متمرکز باشد. بسیار مهم است که به فرد کمک شود تا از تفکر یک جانبه و سخت گیرانه فاصله بگیرد و به تفکر همه جانبه و چند بعدی مجهز شود تا بتواند، نتایج رفتار درست یا نادرست را بفهمد.

به علاوه، درمان مشکلات رشد هویت مستلزم کمک به فرد در راستای پاسخ هایی است که او باید در مقابل این پرسش اساسی به خود بدهد که:  من می خواهم چه جور آدمی باشم؟ به فرد باید کمک شود تا دریابد، ایفای چه نقش هایی با خصوصیات، خلقیات و هدف های شخصی او هماهنگی دارند و چه نقش هایی با این خصوصیات و هدف ها ناهماهنگ هستند. کمک به فرد برای اجتناب از رفتارهایی که نتیجه ی آن ها مغایر با خواسته ها و هدف های اوست، بخش دیگری از این درمان است. نکته ی بسیار مهم این است که درمان مشکلات هویت باید به گونه ای باشد که پسر یا دختر جوان را به استقلال هویت برساند، نه این که او در جریان وابستگی به شخص دیگری بخواهد هویت خویش را تحصیل کند: هویت سالم و مستقل باید بتواند، با دیگران رابطه ی صمیمانه برقرار کند و این متفاوت از ارتباط گیری ناشی از وابستگی به دیگری است. تفاوت اساسی هویت وابسته و مستقل در همین نکته است) لطف آبادی، 1380(

درمان بحران هویت نیز فرایندی یکپارچه است. بدین معنی که درمان آن به بررسی زیربنای فلسفی، زیستی، مذهبی، جامعه شناختی و روان شناختی این پدیده نیاز دارد. به عبارت دیگر، کارایی درمان بحران هویت تنها به توانمندی روان شناس بالینی و سایر متخصصان مربوطه بستگی ندارد، بلکه پیامد و نتیجه ی درمان، تابع عوامل درونی فرد و شرایط اجتماعی حاکم بر او در ابعاد مختلف است. به همین دلیل، درمان های روان شناختی معطوف به اجتماع و محیط درمانی، به همراه درمان انفرادی، کارامدی بهتر دارند.

برای درمان مشکلات هویتی افراد می توان از روش های مشاوره ی فردی و گروهی استفاده کرد. در روش های فردی، به آنان که دچار مشکلات هویتی هستند کمک می کنند تا از خویشتن بیش تر آگاه شوند. برای آگاهی از خویشتن لازم است، شرایط لازم از قبیل هماهنگی، تفاهم توأم با همدلی و پذیرش مثبت بدون قید و شرط ایجاد شود. در این صورت، فضایی به وجود می آید که در آن فرد به خودآگاهی می رسد. استفاده از روش های معنا درمانی و واقعیت درمانی برای یافتن معنایی برای زندگی، و قبول مسیولیت و آموزش روش حل مسیله برای کشف راه حل ها و انتخاب آن ها می تواند مفید باشد و به فرد در رسیدن به هویت موفق کمک کند.


منبع:

 مجله مشاور مدرسه شماره ی 12

سایت پزشکان ایران

 

 

[ دوشنبه 1390/05/17 ] [ 12:24 ] [ farzad ] [ ]

تحقیقات یک پژوهشگر ارشد انگلیسی نشان می دهد که تحولات قلمروهای فرهنگی و زیستی در دو هزار سال اخیر موجب شده تا زمان آغاز پیر شدن خواه از نظر روانشناسانه و خواه از حیث زیست شناسانه به میزان زیادی تغییر کند و تا 80 سالگی به تعویق افتد.

ایان رابرتس رئیس موسسه ی زیست عصب شناسی کالج ترینتی دانشگاه کمبریج که نظریه ی خود را در جریان جشنواره ی یک هفته ای اتحادیه ی علوم در انگلستان ارائه کرده بر این نکته تاکید دارد که تغییر زمان آغاز پیری به این معناست که افراد از 50 سالگی تا 80 سالگی که دوره ای به مراتب طولانی تر از دوره ی جوانی است، فرصتی سی ساله برای در پیش گرفتن یک شیوه ی تازه ی زندگی در اختیار دارند.

رابرتس که تحقیقات خود را درباره ی توانایی های مغز آدمی در سال 1984 آغاز کرد به مطالعه در مورد کسانی پرداخت که به واسطه ی سکته ی مغزی برخی توانایی های ادراکی خود را از دست داده  بودند.

در آن هنگام متوسط عمر این قبیل اشخاص 72 سال بود اما 15 سال بعد و حدود سال 1999 متوسط سن این قبیل بیماران به 82 سال افزایش یافته بود. به این ترتیب در عرض مدت کوتاهی 10 سال به سن متوسط افراد افزوده شده بود.

نکته ی مهم در این میان به اعتقاد پژوهشگر انگلیسی  آن است که مغز آدمی در همه ی مقاطع زندگی از قابلیت انعطاف بسیار زیادی برخوردار است و دائما از رهگذر تجربه های تازه، تفکر کردن و آموختن بر ظرفیت ها و توانایی های خود می افزاید.

تحولاتی که در زمینه های فرهنگی و زیستی از زمان رومیان باستان تا کنون رخ داده موجب شده تا امید زندگی میان همه ی جوامع تا حد زیادی بالا برود. در روم باستان متوسط طول عمر 22 سال بود و در اروپا در آغاز قرن بیستم این حد متوسط به 50 سال افزایش یافته بود. در حال حاضر متوسط عمر خانم ها در کشوری مانند انگلیس 83 سال است.

هر اندازه که افراد پس از 50 سالگی از فعالیت های ذهنی بیشتری برخوردار باشند حجم بیشتری از توانایی های ذهنی و ادراکی خود را حفظ خواهند کرد.

 

[ پنجشنبه 1390/04/23 ] [ 13:43 ] [ farzad ] [ ]

حفظ سلامت مغز مانند سلامت سایر بخش‌های بدن و تناسب اندام باید مورد توجه قرار گیرد.

اتحادیه پژوهش‌های مغزی آمریکا می‌گوید: برای حفظ سلامت مغز و جلوگیری از کاهش عملکرد آن که با افزایش سن رخ می‌دهد، کارهای زیادی می‌توان انجام داد که باید بخشی از برنامه تناسب کلی اندام‌ها باشد.

این اتحادیه انجام ده اقدام زیر را برای بهبود سلامت مغز توصیه می‌کند:

1- خوردن رژیم غذایی سلامت‌بخش مغز:

رژیم غذایی که غنی از اسید‌های چرب امگا-۳ (که ماهی‌ها حاوی مقدار زیادی از آن هستند)، پروتئین، مواد آنتی‌اکسیدان، میوه‌ها و سبزی‌ها و ویتامین های گروه B و مقدار کمی چربی‌های ترانس باشد و میزان متعادلی از مواد نشاسته‌ای یا کربوهیدراتی را داشته باشد، سلامت مغز را حفظ می‌کند.

2- ذهن خود را فعال نگهدارید:
فعالیت‌هایی مانند آموختن یک زبان یا مهارت جدید، حل کردن جدول کلمات، رفتن به کلاس‌های آموزشی، و یا یادگیری رشته‌های هنری می‌تواند ذهن شما را فعال نگه‌دارد.

3- به طور مرتب ورزش کنید:
ورزش‌کردن می تواند گردش خون را فعال کند، توازن و هماهنگی بدن را بهبود بخشد و از بروز بیماری‌‌هایی مانند بیماری قلبی، سکته مغزی و دیابت که خطر زوال عقل یا دمانس را می‌افزایند، جلوگیری کند.

4- به فعالیت‌های اجتماعی بپردازید:
گذراندن وقت با دوستان، انجام کارهای داوطلبانه و مسافرت می‌تواند مغز شما را فعال و سالم نگهدارد.

5- به مقدار کافی بخوابید:
نداشتن خواب کافی می‌تواند اثراتی منفی بر سلامت مغز داشته باشد.

6- استرس‌ را مهار کنید:
شرکت در تمرین‌های یوگا، گذراندن وقت با دوستان یا انجام سایر فعالیت های کاهنده استرس، به حفظ توانایی یادگیری و قدرت حافظه کمک می‌کند.

7- پیشگیری از آسیب مغزی:
به سر گذاشتن کلاه ایمنی در بعضی مشاغل خاص و موقع سوار شدن بر موتور، و بستن کمربند ایمنی در حین رانندگی از صدمه‌خوردن مغز که می‌تواند با افزایش خطر زوال عقل یا دمانس همراه باشد، جلوگیری می کند.

8- کنترل سایر عوارض بهداشتی:
حفظ وزن متناسب، ورزش‌کردن، خوردن غذای متعادل و مغذی، و کنترل‌ استرس خطر ابتلا به بیماری‌هایی مانند دیابت، بیماری قلبی، فشار خون بالا را که بر مغز تاثیر می‌گذارند، کاهش می دهد.

9- از عادات ناسالم پرهیز کنید:
سیگار کشیدن و داروهای روان گردان می‌توانند باعث افزایش خطر ابتلا به دمانس و زوال قدرت شناختی شوند.

10- به سابقه بیماری‌ها در خانواده خود توجه داشته باشید:
اگر با توجه به سابقه خانوادگی تان در معرض ابتلا به زوال عقل یا دمانس در دوران سالمندی هستید، با پزشک خود در مورد شیوه‌‌های حفظ سلامت مغز و جلوگیری یا کند کردن پیشرفت زوال قوه شناختی مشورت کنید.

منبع : همشهری

 

[ پنجشنبه 1390/03/19 ] [ 20:39 ] [ farzad ] [ ]

ضمیر ناخوداگاه دستگاهی مخفی و ناشناخته در درون ما است که از بدو تولد و در هر چه که ما می بینیم و می شنویم یا حس می کنیم یا هر فکری را که از مغز ما عبور می کند همه را مانند دستگاه فیلمبرداری ثبت و ضبط می کند . نیکبختی یا نگون بختی یا سلامتی یا بیماری شهوات و تمایلات تلاش ها و کوشش ها ، خواب دیدن ، روشن بینی و روشن درکی و خلاصه همه افکار و اعمال ما متاثر از سازمان ناخوداگاهی ما است . در واقع شعور باطن یا ناخودآگاهی نیروی عظیمی است که در اعماق روان ما مخفی بوده و حدود ۹۰ درصد حرکات و رفتار و گفتار و کردار ما را رهبری می کند . لذا عقل و اراده ما تحت تاثیر عملکرد ناخودگاهی بوده و در اغلب مواقع شعور آگاه ما فرامین و تمایلات و خواسته های او یعنی شعور باطن را تایید یا تصویب می کند . فروید اعتقاد داشت که زندگی بیرونی ما نسخه بدلی به زندگانی درونی ما است . اعمال روزانه ما آیینه ای است که در آن اندیشه های درونی آن آشکار می گردد خبط ها و بدی ها ، خوبی ها و مهربانی ها ، شادی ها و تلخی ها و همه علل روانی دارند که چگونگی آنها بر ما آشکار نیست . وی همچنین معتقد بود که بیماری های روانی معلول تراکم و آزادگی ها است و برای درمان این نوع بیماری ها باید در منشا و تاثیرات گذشته شخص تحقیق شود زیرا تخم اول وازدگی ها در دوران کودکی کاشته می شود و تاثیرات و خاطرات این دوران است که موجب پیدایش و حالت های نامطلوب روانی در دوران جوانی می گردد . فروید شخصیت انسان را از لحاظ اراده و رفتار و اعمال متشکل از سه بخش زیر می داند :

1- نهاد یا او که کانون غرایز بدوی است و در اعماق ناخودآگاهی ها نهفته است و نسبت به کلیه ارزش های بی اعتنا است و اعمال نهان تحت نظارت خود و فراخود می باشند .

2-خود یا من که همان خودآگاهی یا همان عقل است که با دنیای خارج سر و کار دارد و واقعیات را از غیر واقع تشخیص می دهد .

3- فردخود یا من برتر و یا من متعالی که متاثر از تعلیم و تربیت و دستورات و قواعد اخلاقی و مذهبی پند و اندرز حکما و دانشمندان و فلاسفه می باشد . وقتی می گوییم که فلانی شخص باوجدانی است یا فلان شخص راستگو و درستکار است از لحاظ روانشناسی معنی اش این است که آن شخص فراخود نیرومندی دارد . اگر ما بخواهیم در زندگی بر خود مسلط باشیم از آسایش فکری برخوردار باشیم و به اختلالات روانی دچار نگردیم باید از کشمکش بین نهاد و خود بکاهیم و با تلقین افکار و تمایلات نیک و مثبت فراخود را قویتر سازیم . هرگاه انرژی روانی و استعداد های خود را صد واحد به حساب آوریم حدود نود درصد آن در قید و بند های دنیای درون ما مبحوس می باشند حال اگر ما بتوانیم وارد دنیای درون خود بشویم قادر خواهیم شد در اعماق تاریک دنیای درون خود نفوذ کرده و نیرو های زنجیر شده را کشف و آزاد سازیم که البته این عمل به طریق مختلف از جمله هیپنوتیزم موثر خواهد بود . از این طریق می توان به اعمال ناخوداگاه نفوذ کرده علل بسیاری از ناراحتی ها و بیماری های روانی را کشف و معالجه نمائیم . ضمیر ناخوآگاه چگونه برنامه ریزی می شود ؟

ضمیر ناخودآگاه ما معمولا از چهار طریق برنامه ریزی می شود :

1- برنامه ریزی های دوران کودکی .

2- ضربه های جسمی و روحی .

3- تلقین به نفس .

4- هیپنوتیزم و خود هیپنوتیزم .

اولین راهی که ضمیر ناخودآگاه انسان به طریق آن برنامه ریزی می شود آموزش ها و مشاهدات دوران کودکی است . در حقیقت کودکان عملا در یک شرایط ترانس واقعی هستند و از آنجا که هنوز قوه استدلال و تفکر به صورت استقرایی در آن ها شکل نگرفته است نحوه تفکر و استدلال آن ها قیاسی است . کودکان معمولا تا سن چهار و پنج سالگی به این صورت هستند لذا بسیاری از موارد تلقین و یا تقلید در ذهن کودک وارد می شود و تنها بعد از ۵ و ۶ سالگی است که بتدریج تفکر انتقادی و برخورد جستجوگرانه در او شکل می گیرد و او بحث و انتقاد و تردید را در ارزشیابی و پذیرش مطالب کم کم به کار می گیرد . راه دیگری که معمولا ضمیر ناخودآگاه انسان به طریق آن برنامه ریزی می شود ضربه های شدید جسمی و روحی است . عوامل مختلفی می توانند در جسم و روح ما ضایعات و صدمات شدیدی ایجاد کند و گاه آثار آنها ممکن است تا پایان عمر در ما باقی بمانند در شرایطی که ما تحت تاثیر یک حادثه بزرگ قرار می گیریم تا حدودی از حالت خود بیخودی به ما دست می دهد و در این شرایط است که دریچه ضمیر ناخودآگاه ما بر روی تلقینات مثبت و منفی باز می شود . یکی از حالات تلقین پذیری شدید در لحظاتی است که فرد و افراد ترسیده باشند در این شرایط تلقین پذیری یا به اصطلاح حرف شنوی آنها بسیار زیاد می گردد . سومین راه تاثیر گذاری بر روی ضمیر ناخودآگاه تلقین به نفس است از این طریق می توانیم آنچه را که مایل باشیم در لوح ضمیر خود حک کنیم موثرترین روش تلقین به نفس این است که به صورتی عادی درباره موضوع مورد نظر خود فکر کنیم . نکته مهم این است که شما آنچه را که دیگران می گویند ممکن است باور نکنید ولی مایلید آنچه را که خودتان به خود می گویید یا به آن فکر کنید باور داشته وبه آن عمل کنید . چهارمین راه دسترسی به ضمیر ناخودآگاه هیپنوتیزم و خود هیپنوتیزم است در جریان هیپنوتیزم یا خود هیپنوتیزم با ایجاد درجه ای که از خلسه یا بیخ بری در ضمیر آگاه ، امکان دستیابی مستقیم به ضمیر ناخودآگاه بوجود می آید و شخص آنچه را که مایل باشد می تواند به خود تلقین نماید و به این طریق تاثیرات مختلفی بر خورد بگذارد .

منبع: سایت پزشکان بدون مرز

 

[ دوشنبه 1390/02/26 ] [ 1:25 ] [ farzad ] [ ]

هیجان

از اوایل دهه ۱۹۸۰ در مورد هیجانات مطالعه شد.هیجان‌ها نوعی اطلاعات هستند. آنها نوعی علامت هستند که به ما اطلاع می‌‌دهند چه چیزی را در محیط خود درک و احساس کرده‌ایم و آن را مثبت یا منفی یافته‌ایم.هیجان‌ها معمولاً واکنش کوتاه مدت، شدید و مقطعی هستند و تجربه هیجان پیامدهای کلی به دنبال دارد. هیجان گاه به افراد نیرو می‌بخشد و گاه رفتار آنها را نابسامان می‌کند.خشم، غم، ترس، شادمانی، عشق، نفرت و شرم همه نمونه‌ای از هیجان‌ها هستند که با تجربه هر نوع آنها تغییرات جسمانی و روانی در فرد ظهور می‌کند.

* ارتباط هیجان با هوش هیجانی

هوش هیجانی همان توانایی شناخت، درک و تنظیم هیجان‌ها و استفاده از آنها در زندگی است. مجموعه‌ای از استعدادها، توانایی‌ها و مهارت‌هایی است که افراد در جهت سازگاری مؤثر با محیط و کسب موفقیت در زندگی آماده می‌کند و این توانایی‌ها در طول زمان تغییر می‌کند و رشد می‌یابد که با روش‌های آموزشی قابل اصلاح و بهبود است.

دقت شود در شناخت و درک‌ حالات هیجانی خود و دیگران و کارآیی در تنظیم، کنترل و استفاده از هیجان‌ها در رسیدن به اهداف برای فرد نتایج مثبتی به همراه دارد.

معمول‌ترین علامت اختصار برای هوش هیجانی از روی ضریب هوشی آی‌کیو (IQ) برداشته شده است که به آن ضریب هیجانی (EQ) می‌گویند.

*تفاوت هوش شناختی با هوش هیجانی

آلفرد بینه در سال ۱۹۰۵ نمونه اولیه آزمون هوش واقعی را تهیه کرد. نمره هوش از تقسیم سن عقلی بر سن تقویمی به دست می‌آید.

هوش شناختی به ما اجازه می‌دهد تا بدانیم اطلاعات چگونه پردازش می‌شود. شناخت‌ها، شباهت‌ها، تقاوت‌ها، استنباط و استنتاج همه به طور واضح در قلمرو شناختی (ادراکی) و عقلی قرار دارند.

هوش هیجانی به طور ژنتیکی قابلیت اکتساب دارد و قابل اصلاح و بهبود است و در طول زندگی فرد همراه با آموزش ارتقا می‌یابد.

شناخت احساسات خویشتن و استفاده از آن برای اتخاذ تصمیم‌های مناسب در زندگی، توانایی اداره مطلوب خلق و خوی، وضع روانی و کنترل تکانش‌ها به وسیله هوش هیجانی سنجیده می‌شود.

* به این مثال توجه کنید:

یک ظرف پر از شکلات روی میز است. دختربچه‌ای آن را می‌بیند. به او گفته‌اند که می‌تواند یک شکلات را همین حالا بخورد، ولی اگر ۵ دقیقه صبر کند، می‌تواند دو شکلات بخورد.

مطمئناً داشتن دو شکلات بهتر از یک شکلات است. بنابراین تصمیم‌گیری آسان به نظر می رسد. اما ۵دقیقه برای دخترک خیلی طولانی است. چه کار باید کرد؟ دخترک صورتش را برمی‌گرداند تا شکلات‌ها را نبیند، اما خیلی زود دوباره برمی‌گردد و شکلات برمی‌دارد.

این مثال برای درک معنی و مفهوم هوش هیجانی است. هوش هیجانی می‌تواند در حل مشکلات کمک کند. دخترک می‌تواند با تنظیم هیجان و عکس‌العمل به موقع خود، در مقابل وسوسه پاداش آنی (لحظه‌ای سریع) مقاومت کند.

* ضرورت آگاهی و رشد هوش هیجانی در آموزش پرورش

هوش هیجانی دارای نقش حیاتی در سلامت روانی ـ اجتماعی کودکان است و نبود هوش هیجانی در کودکان به معنای آماده بودن زمینه وقوع انواع مشکلات و مسائل و اختلالات رفتاری در آنها خواهد بود. به عنوان مثال سطح پایین هوش هیجانی باعث کاهش قدرت اراده و قدرت مدیریت می‌شود. همچنین باعث افزایش آلکسی تیمیا، تنبلی، عصبانیت، خشونت و استرس می‌شود.

در مورد رفتارهای بیرونی نیز سطوح پایین هوش هیجانی باعث ضعف در فعالیت‌های تحصیلی، افزایش تمایل به استفاده از دخانیات و الکل و میل به انحرافات جنسی می‌شود.

سارنی در پژوهشی بر روی ۴۰۰ نفر از کارکنان شرکت‌های مختلف دریافت افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند، از شادابی،‌ نشاط، سرزندگی و استقلال بیشتری در کار برخوردارند و عملکرد بهتری دارند. همچنین این افراد نسبت به زندگی خوش‌بین‌تر بوده و در برابر استرس مقاوم‌تر و از پیشرفت و موفقیت بیشتری در زندگی برخوردارند.

بررسی‌های انجام شده در مورد اعتماد به نفس، همدلی، خودابرازی، خوشبینی و تحمل فشارهای روانی که همگی از مؤلفه‌های هوش هیجانی هستند، نشان می‌دهد که ارتقای این مهارت‌ها در افراد با ارتقای مهارت‌های اجتماعی و سلامت و بهداشت روان آنها همبستگی معناداری دارد.

گلمن معتقد است وجود IQ به تنهایی برای موفقیت تحصیلی کافی نیست، بلکه فقط ۲۰ درصد در موفقیت نقش دارد و ۸۰ درصد دیگر به هوش هیجانی بستگی دارد.

تعاریف ابعاد هوش هیجانی

۱ـ خودآگاهی هیجانی که توانایی تشخیص و درک احساسات است.

۲ـ جرأتمندی (قاطعیت): یعنی توانایی بیان احساسات، عقاید و افکار خود و ایستادگی برای دفاع از حقوق خود بدون کمرویی و یا پرخاشگری.

۳ـ حرمت نفس: که احساس امنیت، نیروی درونی، اعتماد به نفس، خودباوری و مفهوم نسبتاً خوب رشد یافته هویت جنسی در فرد است.

۴ـ خودشکوفایی: که فرآیندی مستمر و پویا برای کسب حداکثر رشد توانایی‌ها، قابلیت‌ها و استعدادهاست و به احساس رضایت از خود و زندگی وابسته است.

۵ ـ استقلال: اشخاص مستقل از اتکا به دیگران در برآوردن نیازهای عاطفیشان پرهیز می‌کنند.

۶ ـ همدلی: افراد همدل به دیگران توجه دارند و به احساسات و نگرانی‌ها و علایق آنها توجه نشان می‌دهند و حساس به این هستند که دیگران چرا و چگونه و چه چیزی را احساس می‌کنند؟

۷ ـ روابط بین فردی: که توانایی صمیمیت و محبت و انتقال دوستی به شخص دیگر و احساس رضایت از این روابط است.

۸‌ ـ مسئولیت‌پذیری اجتماعی: اشخاص مسئولیت‌پذیر می‌توانند دیگران را بپذیرند و استعدادهایشان را به نفع جمع به کار گیرند. کسانی که فاقد این توانایی هستند، موجب آزار دیگران می‌شوند، نگرش‌های ضداجتماعی دارند و از دیگران سوءاستفاده می‌کنند.

۹ـ حل مسأله: افرادی که توانایی حل مسأله دارند، توانایی شناسایی و تعریف مشکلات و کشف و انجام راه‌حل‌های بالقوه موثر برای حل مشکلات را دارند، آنها وظیفه‌شناس و منظم هستند.

۱۰ـ واقعیت‌سنجی: یعنی توانایی ارزیابی ارتباط بین آنچه تجربه می‌شود و آنچه عیناً وجود دارد.

۱۱ـ تحمل فشار: این بعد از هوش هیجانی به قدرت من و سازگاری اجتماعی شبیه است. تحمل فشار با آرامش و خودداری و مواجه شدن با مشکلات بدون تحت تاثیر هیجان‌های شدید واقع شدن مرتبط است. کسانی که تحمل فشار را در حد بالایی دارند، بحران‌ها و مشکلات را بهتر پشت سر می‌گذارند و کمتر دچار احساس ناامیدی و تنهایی می‌شوند.

۱۲ـ انعطاف‌پذیری: انعطاف‌پذیری توانایی منطبق ساختن افکار، عواطف و رفتار با موقعیت‌ها و شرایط دائماً در حال تغییر است. افراد با انعطاف فعال، زرنگ و قادر به واکنش به تغییر ذهن خود بدون تعصب هستند.

۱۳ـ کنترل تکانه: افرادی که توانایی کنترل تکانه دارند، تاخیر انداختن تکانه یا وسوسه انجام عملی را دارند. آنها خوددار و قادر به کنترل خشم خود هستند.

۱۴ـ شادکامی: افراد شادمان اغلب احساس خوب و راحتی چه در محیط کار و چه در اوقات فراغت دارند. شادکامی پیامد جانبی یا شاخص مهم هوش هیجانی است. شخصی که در این عامل ضعیف است، ممکن است نشانه‌هایی از افسردگی، نگرانی، ناامیدی، احساس گناه از زندگی و در موارد شدیدتر افکار و رفتار خودکشی را داشته باشد.

۱۵ـ خوش‌بینی: نشان‌دهنده امید به زندگی و رویکردی مثبت به زندگی روزمره است، زندگی را با دید روشن‌تری ببینید.
منبع: روزنامه اطلاعات

 


[ دوشنبه 1390/02/19 ] [ 2:46 ] [ farzad ] [ ]

شما نمی‌توانید خودتان را قلقلک بدهید و به خودتان هم اجازه نمی‌دهید که غریبه‌ها را قلقلک بدهید. بچه‌های انسان اغلب از قلقلک لذت می‌برند. اما چرا اصلا در طول تکامل،‌ قلقلکی بودن به انسان‌ها رسیده است؟

بعضی افراد خیلی قلقلکی هستند و برخی دیگر کم‌تر،‌ صرف‌نظر از آن، قلقلک ظاهرا قوانین مخصوص به خودش را دارد. شاید متوجه شده باشید که شما نمی‌توانید خودتان را قلقلک بدهید. به علاوه با این که ممکن است توانایی این را داشته باید که یک فرد کاملا غریبه را قلقلک بدهید،‌ مغزتان اجازه نمی‌دهد این کار را بکنید،‌ کاری که از نظر اجتماعی اصلا  پذیرفتنی نیست. اما قلقلک به چه دردی می‌خورد و در طول تکامل،‌ چرا قلقلکی بودن به انسان‌ها رسیده است؟

رابرت پروواین از عصب‌شناسان دانشگاه مریلند و مولف کتاب خنده: یک بررسی علمی، معتقد است همین واقعیت‌ها در مورد قلقلک، نشانه‌ای از ارزش‌های تکاملی آن است. به گفته وی، قلقلک راهبردی برای ایجاد ارتباط اجتماعی بین دوستان و اقوام نزدیک است.

به گفته محققین، عکس‌العمل خنده در برابر قلقلک از همان ماه‌های اولیه تولد نوزاد آغاز می‌شود. در واقع در ماه‌های اول،‌ قلقلک و خنده از اولین راه‌های برقراری ارتباط بین نوزاد و کسی است که از او مراقبت می‌کند. والدین خیلی زود یاد می‌گیرند که تا وقتی به قلقلک ادامه بدهند که نوزاد می‌خندد و وقتی نوزاد چهره‌اش در هم می‌رود،‌ دیگر او را قلقلک ندهند. همین فرایند،‌ خود ارتباط جهره به چهره‌ای را ایجاد می‌کند که می‌تواند نقطه شروعی برای تعامل‌های دیگر هم باشد.

از طرف دیگر،‌ کودکان مشتاقانه همدیگر را قلقلک می‌دهند. بسیاری از محققین بر این باورند که در بین همسالان،‌ کارکرد قلقلک  فقط ایجاد ارتباط نزدیک‌تر نیست. آن‌ها می‌گویند نقاطی از بدن که بیشتر از همه قلقلکی هستند، مثل گردن و دنده‌ها،‌ در مبارزه از همه آسیب‌پذیرترند. بنابراین وقتی بچه‌ها با انعطاف از دست دوستانشان در می‌روند تا قلقلک نشوند، در واقع در حال تمرین برای دفاع از خود و نقاط حساس بدنشان در آینده هستند.

از طرف دیگر، صدای خنده در یک جمع، باعث بیشتر خندیدن افراد آن جمع می‌شود. اما قلقلک یک قانون دیگر هم دارد. انسان‌ها همیشه قلقلکی باقی نمی‌مانند. با بالا رفتن سن، لذت قلقلک کم‌تر می‌شود و در ۴۰ سالگی دیگر اثری از آن نیست. به نظر می‌رسد به دلایلی که هنوز شناخته نشده‌اند، قلقلک مخصوص جوان‌ترها است.

[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 21:55 ] [ farzad ] [ ]

 بخش هوش هیجانی انسانها کمتر معرفی شده است. این توان غیر قابل توصیف مجهول مانده است و تحقیقات علمی نشان می دهد  ۷۰% موفقیت انسانها مدیون هوش هیجانی است . این واقعیت که بخش روانی درجامعه انسانی امروز نادیده گرفته می شود را  نمی توان رد کرد چرا که ما برای حضور در جامعه و اجتماع به ظاهرمان خیلی اهمیت می دهیم ،آراسته بیرون می آییم سعی می کنیم خوشبو باشیم ،اما آیا پیش آمده که روزی، ساعتی، حتی لحظه ای به درونمان فکر کنیم و روانمان را هم در مقابل یک آئینـه قراردهیم تا میزان آسیب پذیری یا اختلالات روانیمان راهم ببینیم؟

 چه بسیارند افرادی که با بیماری های روان رنجوری همچون افسردگی، اضطراب و وسواس روز را به شب می رسانند ودر فراز و نشیب زندگی روزمرگی را ادبیات گفتاری و کرداری خویش نمودند،هیچ انگیزه ای برای جلو رفتن ندارند و خلاقیت و نوگرایی را اصلا تجربه نمی کنند . اما توانایی انجام آنها را دارند فقط گرفـتــــار نوعی ناتوانی تلقینی شده اند.

 امروز علم روانشـناسی و مطالعات روانشناختی نشان می دهد، که برای کمک به این انسان ها می توان از هوش هیجانی آنها به عنوان بهترین عامل مؤثر در طرح درمان یا روان درمانی و رفتار درمانی استــــفاده کرد. درمانگر ، مشاور، روانشناس و مددکار اجتمـاعی با           انجام یک تست روانشناختی با پایایی و روایی بالا می تواند نـوع توانایی تحمــل هیجانی فرد را دریافت کند یعنی در مقابل هیجانات مثبت ومنفی چقدر مقاومت نشان می دهد. آیا زود میـــدان مبـارزه را ترک می نماید و بازنده می شود یا نه در مقابل حوادث زنــــــدگی و موج هیجانات متفاوت مقاومـت درستی از خود نشان می دهد .                                                                                          

در طرح درمان، هوش هیجانی افراد را باید در نظر گرفت و توان هوش را برای تغییر افراد خیلی جدی گرفت . به عنوان مثال معاشرت اجتماعی مراجعی ضعیف است. یقیـنا این فرد از توان تحمل هیجانی ضعیفی برخوردار است. ما می توانیم با ارتقاء هوش هیجــانی، او را در این ناتوانی به توانایی قابل قبولی برسانیم . ترس او از اجتماع و جمع از خود آن افراد نیست بلکه از بازتابهایی است که او نسبت به آنها عکس العمل نشان می دهد . عینا برای معرفی خود در جمع چند نفری مشکلات عدیده ای دارد و همیشه از این کار حذر می نماید .اینجا لازمه این مراجــع توجه جدی به آستانه تحمل هیجانها ی اوست که تعیین کننده میزان معاشرت اجتماعی است.بهترین کمک به مراجعین معرفی هیجانی آنهاست به تعبیر زیبای گالیله «ما نمی توانیم چیزی را به کسی بیاموزیم مگر ریشه آن در فطرت وجودی وی تعریف شده باشد »

منبع: همایون قسمتی مدرس دانشگاه ،مشاوره خانواده»

 

 

 

[ پنجشنبه 1390/02/15 ] [ 21:30 ] [ farzad ] [ ]
با همه توانايي‌هايي كه انسان در حافظه و در زبانش دارد، ظرف مدت چند ثانيه مي‌تواند ارتباط با محيط پيرامونش را از دست بدهد و گم شود؛ در حالي‌كه بسياري از حيوانات با دور شدن از جاي اصلي خود مي‌توانند به راحتي آن را پيدا كرده و بدون استفاده از هيچ نقشه و يا علامت طبيعي خاصي آن را پيدا كنند. اين مشكلي است كه به هر حال انسان‌ها را تهديد مي‌كند و باعث شده بسياري چند صد متر بيشتر از خانه دور نشوند و هميشه در هراس و اضطراب فراوان باشند. بسياري عادت دارند ساعت‌ها نقشه را مطالعه كرده و مسير دقيق خود را روي آن مشخص كنند، اما با همه اينها باز هم پس از بيرون آمدن از منزل، در خيابان‌ها گم مي‌شوند و يكي بايد به داد آنها برسد.

تا همين چند وقت پيش مطالعات كمي‌ در مورد قطب‌نماي دروني انسان انجام شده بود. بنابر يافته‌هاي دانشمندان به نظر مي‌رسد انسان داراي يك قطب‌نماي دروني است كه مي‌تواند او را به جهات مختلف جغرافيايي راهنمايي كند و توانايي يافتن مسير را به او نشان دهد. شايد عدم مطالعه در مورد اين ويژگي دروني به اين دليل باشد كه انسان‌ها حس جهت‌يابي را به خوبي نشناخته‌اند. اين حس عجيب خود متشكل از چند مهارت متنوع است. مهارت‌هايي نظير آگاهي از محيط پيراموني كه انسان در آن قرار گرفته، و احساس كردن سرعت و جهتي كه در زمان با آن حركت مي‌كند و رديابي مكان و اشيايي كه با آنها در محيط ارتباط دارد. اين مهارت‌ها در نقاط مختلفي از مغز انباشته شده‌اند و براي شكوفا كردن آنها، اين نقاط مي‌بايست فعال شوند، خصوصا نقاطي كه با حس بصري و ديداري انسان و همچنين حافظه و تصور وي ارتباط دارند، كه در مجموع به آن "نقشه‌شناختي انسان" گفته مي‌شود و در ناحيه هيپوكامپوس مغز نهفته است. به تازگي پژوهش‌هاي تازه‌اي براي يافتن ويژگي‌هاي اين نقشه دروني و شناختي آغاز شده كه تلاش مي‌كند نشان دهد آيا انسان در مقطعي از مسير تكامل خود اين ويژگي را از دست داده يا خير، يا اين‌كه شايد كبوتر نامه‌بر انسان حالتي خفته پيدا كرده و يكي مي‌بايست آن را بيدار كند تا انسان از اين گمراهي و سردرگمي ‌نجات پيدا كند.

اولين شخصي كه به مفهوم و موضوع نقشه شناختي پرداخت و ارتباط رواني آن با محيط فيزيكي پيرامون انسان را مطالعه كرد، "ادوارد تلمن" روان‌شناس دانشگاه كاليفرنيا بود كه در 1948 بر اين مسئله متمركز شد. تلمن معتقد بود كه موش‌ها مي‌توانند راه‌هاي جديد را براي يافتن غذا در مسير پر پيچ و خم اطراف خود پيدا كرده و به راحتي نيز به همان محل اوليه باز گردند. پس از آن پژوهش، مشخص شد بسياري ديگر از حيوانات و جانوران نيز همين توانايي خارق‌العاده را در رديابي داشته و مي‌توانند به كمك آن مسير خود را تشخيص دهند.

براي مثال سنجاب‌هاي طلايي نيز چنين ويژگي خاصي را دارند. آنها پس از ساعت‌ها دور شدن از منزل، حتي اگر چشم‌هايشان بسته باشد، مي‌توانند به راحتي نقطه آغاز را پيدا كرده و به لانه خود باز گردند. در اردك‌ها و عنكبوت‌ها نيز چنين توانايي‌هايي تشخيص داده شده و به اثبات رسيده است. اما انجام آزمايش‌هاي مشابه در انسان، نشان مي‌دهد كه نوع بشر اساسا فاقد چنين توانايي است و اگر بخواهد مثل سنجاب‌ها و موش‌ها از مسير اوليه دور شود، عملا توانايي بازگشت به نقطه آغاز را ندارد، حال چه چشم‌هايش باز باشد يا اين‌كه با چشم‌هاي بسته اين كار را انجام دهد. در يكي از اين پژوهش‌ها، "جك لويس" كه يك روان‌شناس شناختي در دانشگاه كاليفرنيا است، به اين نتيجه رسيد كه انسان‌ها به صورت ميانگين 24 درجه از مسير اوليه كه در آن قرار داشته‌اند منحرف شده و به راه ديگري مي‌روند. به عبارت ديگر، هيچ انسان ديگري نتوانسته در اين آزمايش‌ها سربلند بيرون آمده و راه خود را پيدا كند. اين ضعف انساني در تشخيص نقشه‌هاي رواني، يكي از مشكلات شناختي است كه بسياري از پژوهشگران را به خود مشغول كرده است. در يكي از پژوهش‌هايي كه اخيرا در دانشگاه براون انجام شده، كلاهك‌هاي تصويرهاي مجازي روي سر داوطلبان قرار داده شده و تلاش شده به كمك آنها مسير در راه‌هاي پر پيچ و خم به آنها نشان داده شود. در نيمي‌از آزمايش‌هاي انجام شده بر روي اين افراد، مسير‌هاي تو در تو و پيچاپيچ مورد مطالعه نشانه‌ها و علامت‌هاي مجازي داشته‌اند؛ با اين حال برخي نيز توانسته‌اند از اين آزمون‌هاي مجازي سر بلند بيرون آمده و سر نخ‌هايي براي احياي نقشه دروني انسان به دانشمندان نشان دهند.

نتايج اين پژوهش‌ها كه در چندين همايش عرضه شده، نشان مي‌دهد كه نقشه دروني انسان اساسا نقش كمي ‌در يافتن مسير براي او ايفا مي‌كند؛ و افراد با استفاده از علائم و نشانه‌هاي محيطي سعي مي‌كنند مسير اوليه خود را پيدا كرده و از حواس دروني خود براي اين كار كمتر كمك مي‌گيرند .

برگرفته از ماهنامه ی دانشمند

[ چهارشنبه 1390/01/24 ] [ 12:25 ] [ farzad ] [ ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالري عکس

وبلاگ استت

| وبلاگ