با همه توانايي‌هايي كه انسان در حافظه و در زبانش دارد، ظرف مدت چند ثانيه مي‌تواند ارتباط با محيط پيرامونش را از دست بدهد و گم شود؛ در حالي‌كه بسياري از حيوانات با دور شدن از جاي اصلي خود مي‌توانند به راحتي آن را پيدا كرده و بدون استفاده از هيچ نقشه و يا علامت طبيعي خاصي آن را پيدا كنند. اين مشكلي است كه به هر حال انسان‌ها را تهديد مي‌كند و باعث شده بسياري چند صد متر بيشتر از خانه دور نشوند و هميشه در هراس و اضطراب فراوان باشند. بسياري عادت دارند ساعت‌ها نقشه را مطالعه كرده و مسير دقيق خود را روي آن مشخص كنند، اما با همه اينها باز هم پس از بيرون آمدن از منزل، در خيابان‌ها گم مي‌شوند و يكي بايد به داد آنها برسد.

تا همين چند وقت پيش مطالعات كمي‌ در مورد قطب‌نماي دروني انسان انجام شده بود. بنابر يافته‌هاي دانشمندان به نظر مي‌رسد انسان داراي يك قطب‌نماي دروني است كه مي‌تواند او را به جهات مختلف جغرافيايي راهنمايي كند و توانايي يافتن مسير را به او نشان دهد. شايد عدم مطالعه در مورد اين ويژگي دروني به اين دليل باشد كه انسان‌ها حس جهت‌يابي را به خوبي نشناخته‌اند. اين حس عجيب خود متشكل از چند مهارت متنوع است. مهارت‌هايي نظير آگاهي از محيط پيراموني كه انسان در آن قرار گرفته، و احساس كردن سرعت و جهتي كه در زمان با آن حركت مي‌كند و رديابي مكان و اشيايي كه با آنها در محيط ارتباط دارد. اين مهارت‌ها در نقاط مختلفي از مغز انباشته شده‌اند و براي شكوفا كردن آنها، اين نقاط مي‌بايست فعال شوند، خصوصا نقاطي كه با حس بصري و ديداري انسان و همچنين حافظه و تصور وي ارتباط دارند، كه در مجموع به آن "نقشه‌شناختي انسان" گفته مي‌شود و در ناحيه هيپوكامپوس مغز نهفته است. به تازگي پژوهش‌هاي تازه‌اي براي يافتن ويژگي‌هاي اين نقشه دروني و شناختي آغاز شده كه تلاش مي‌كند نشان دهد آيا انسان در مقطعي از مسير تكامل خود اين ويژگي را از دست داده يا خير، يا اين‌كه شايد كبوتر نامه‌بر انسان حالتي خفته پيدا كرده و يكي مي‌بايست آن را بيدار كند تا انسان از اين گمراهي و سردرگمي ‌نجات پيدا كند.

اولين شخصي كه به مفهوم و موضوع نقشه شناختي پرداخت و ارتباط رواني آن با محيط فيزيكي پيرامون انسان را مطالعه كرد، "ادوارد تلمن" روان‌شناس دانشگاه كاليفرنيا بود كه در 1948 بر اين مسئله متمركز شد. تلمن معتقد بود كه موش‌ها مي‌توانند راه‌هاي جديد را براي يافتن غذا در مسير پر پيچ و خم اطراف خود پيدا كرده و به راحتي نيز به همان محل اوليه باز گردند. پس از آن پژوهش، مشخص شد بسياري ديگر از حيوانات و جانوران نيز همين توانايي خارق‌العاده را در رديابي داشته و مي‌توانند به كمك آن مسير خود را تشخيص دهند.

براي مثال سنجاب‌هاي طلايي نيز چنين ويژگي خاصي را دارند. آنها پس از ساعت‌ها دور شدن از منزل، حتي اگر چشم‌هايشان بسته باشد، مي‌توانند به راحتي نقطه آغاز را پيدا كرده و به لانه خود باز گردند. در اردك‌ها و عنكبوت‌ها نيز چنين توانايي‌هايي تشخيص داده شده و به اثبات رسيده است. اما انجام آزمايش‌هاي مشابه در انسان، نشان مي‌دهد كه نوع بشر اساسا فاقد چنين توانايي است و اگر بخواهد مثل سنجاب‌ها و موش‌ها از مسير اوليه دور شود، عملا توانايي بازگشت به نقطه آغاز را ندارد، حال چه چشم‌هايش باز باشد يا اين‌كه با چشم‌هاي بسته اين كار را انجام دهد. در يكي از اين پژوهش‌ها، "جك لويس" كه يك روان‌شناس شناختي در دانشگاه كاليفرنيا است، به اين نتيجه رسيد كه انسان‌ها به صورت ميانگين 24 درجه از مسير اوليه كه در آن قرار داشته‌اند منحرف شده و به راه ديگري مي‌روند. به عبارت ديگر، هيچ انسان ديگري نتوانسته در اين آزمايش‌ها سربلند بيرون آمده و راه خود را پيدا كند. اين ضعف انساني در تشخيص نقشه‌هاي رواني، يكي از مشكلات شناختي است كه بسياري از پژوهشگران را به خود مشغول كرده است. در يكي از پژوهش‌هايي كه اخيرا در دانشگاه براون انجام شده، كلاهك‌هاي تصويرهاي مجازي روي سر داوطلبان قرار داده شده و تلاش شده به كمك آنها مسير در راه‌هاي پر پيچ و خم به آنها نشان داده شود. در نيمي‌از آزمايش‌هاي انجام شده بر روي اين افراد، مسير‌هاي تو در تو و پيچاپيچ مورد مطالعه نشانه‌ها و علامت‌هاي مجازي داشته‌اند؛ با اين حال برخي نيز توانسته‌اند از اين آزمون‌هاي مجازي سر بلند بيرون آمده و سر نخ‌هايي براي احياي نقشه دروني انسان به دانشمندان نشان دهند.

نتايج اين پژوهش‌ها كه در چندين همايش عرضه شده، نشان مي‌دهد كه نقشه دروني انسان اساسا نقش كمي ‌در يافتن مسير براي او ايفا مي‌كند؛ و افراد با استفاده از علائم و نشانه‌هاي محيطي سعي مي‌كنند مسير اوليه خود را پيدا كرده و از حواس دروني خود براي اين كار كمتر كمك مي‌گيرند .

برگرفته از ماهنامه ی دانشمند